خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟»گفت:....
برچسب: حکایت عاشقی,حکایت,حکایت دولت و فرزانگی,حکایت خنده دار,حکایت کهنه,حکایت کوتاه,حکایت های کوتاه,حکایت عاشقی فیلم کامل,حکایت پند آموز,حکایت مفت بری,
نویسنده: آرتمیس رجبی